عزیز من!
به یادم هست که روزی، مصرانه به تو می گفتم "ما هرگر خسته نخواهیم شد...هرگز..." ؛ اما مدتی ست پی فرصتی می گردم شیرین، تا به تو بگویم: ما نیز خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانوهای مان دردی حس می کنیم، مسأله یی نیست، مسأله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی، در کنار هم بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم. خسته نشدن خلاف طبیعت است، همچنان که خسته ماندن.
«یک عاشقانه ی آرام – نادر ابراهیمی»
باز تصمیم گرفتم بروم - بروم آخر پیدا نشدن –
تو بمانی و همین پنجره ها، تو بمانی و همین وانشدن!
در پی جایی خلوتم.
تمام!